یک آتئیستِ خدا پرست

شازده کوچولو

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۴۲ ب.ظ


دیشب که روی تخت ِ سفید دراز کشیده بودم و دنیا آرام می چرخید ، حس کردم آدم وقتی ضعیف میشود نباید به چیزهایی که دوست دارد فکر کند . وقتی می نشینی به چیزهایی که دوستشان داری و نیستند یا نمی آیند یا قصد آمدن ندارند ، یا راه ِ آمدنشان سد شده ، فکر می کنی ، به قول روباه توی کتاب شازده کوچولو ، بفهمی نفهمی خودت را به این خطر انداخته ای که کارت به گریه کردن بکشد!خیره ماندم به سرسره بازی قطره ها که یکی یکی میرسیدند توی رگم و با دست ِ آزاد ِ دیگرم تلفن همراهم را برداشتم ،نوشتم " لطفأ خودت را برسان " بعد شماره ی خودم را آن بالا وارد کردم و ارسال را زدم.

آنقدر خیره ماندم به مهتابی سفید بالای سرم و منتظر ماندم تا همه جا سیاه شد،آن وقت بود که فهمیدم شاید بهتر باشد به جای کلنجار رفتن های بیهوده برای همیشه عزادارِ خودِ بی پروای سابقم بمانم.

  • یاسی ...

نظرات  (۲)

تو عزاداری میکنی... 
من نمیدونم چرا همش میگم فاتحه خوندن... 
بی پروا... 
فک نکنم به سر حدش رسونده باشم تا به حال...
قبلن ها به خودم پیام میفرستادم 
سلام 
خوبی؟!  :)
به یک صدم ثانیه تجربه حس شیرینش می ارزید 

پاسخ:
شاید فاتحه خوندن مستلزم اینه که تو مرگ اون چیز رو با عمق وجودت باور کنی.

برسونید...
نبینم نباشین😐
پاسخ:
هستم اگر میروم گر نروم نیستم:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">