یک آتئیستِ خدا پرست

شازده کوچولو

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۴۲ ب.ظ


دیشب که روی تخت ِ سفید دراز کشیده بودم و دنیا آرام می چرخید ، حس کردم آدم وقتی ضعیف میشود نباید به چیزهایی که دوست دارد فکر کند . وقتی می نشینی به چیزهایی که دوستشان داری و نیستند یا نمی آیند یا قصد آمدن ندارند ، یا راه ِ آمدنشان سد شده ، فکر می کنی ، به قول روباه توی کتاب شازده کوچولو ، بفهمی نفهمی خودت را به این خطر انداخته ای که کارت به گریه کردن بکشد!خیره ماندم به سرسره بازی قطره ها که یکی یکی میرسیدند توی رگم و با دست ِ آزاد ِ دیگرم تلفن همراهم را برداشتم ،نوشتم " لطفأ خودت را برسان " بعد شماره ی خودم را آن بالا وارد کردم و ارسال را زدم.

آنقدر خیره ماندم به مهتابی سفید بالای سرم و منتظر ماندم تا همه جا سیاه شد،آن وقت بود که فهمیدم شاید بهتر باشد به جای کلنجار رفتن های بیهوده برای همیشه عزادارِ خودِ بی پروای سابقم بمانم.

  • یاسی ...

آواز مریخیها

جمعه, ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۱ ق.ظ

همانطور که نیِ آب انارش را چپانده بودم در دهنش و پاکت آبمیوه را فشار میدادم که به زور هم که شده چند قطره از آن را بخورد سرش را عقب کشید و  گفت: چرا حالم بهم خورد؟!قبلا هم که چرخ و فلک سوار شده بودم که!

گفتم: من که بهت گفتم زیاد نشین،زیاد بشینی حالت بهم میخوره...بخور!

یک قلپ از آبمیوه را فرو داد و دوباره گفت : مگه نگفتی زمینم میچرخه؟!

گفتم : می چرخه، رو اونم زیاد بمونی حالت بهم میخوره...


+1:عنوان نام ترانه ایست که برای تریلر فیلم"قاعده ی تصادف"خوانده شد.

+۲:عکس،شهربازی رامسر:)


شبیه مهاجرانی در غربت

چهارشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۲۴ ق.ظ

چند وقتیست که به واکاوی درونم پرداخته ام.
معمولا هرچندسال  یک اتفاق یا یک حرف مرا وادار به اینکار میکند!
امشب همانطور که روی تختم دراز کشیده بودم و فکر میکردم دریافتم که از دست دادن همیشه یکی از بزرگترین ترسهای من بوده،تا جایی بزرگ که گاهی سعی میکردم هیچوقت چیز چشم گیری بدست نیاورم.
اغلب  واکنشم در برابر آدمهایی که میدانستم دوستم  دارند و فکر میکردم که ممکن است دوستشان داشته باشم اندک اندک فاصله گرفتن و دور شدن بود تا جایی که کاملا از نظر محو شوم! تا همه چیز فراموش شود.
 اینها را گفتم که به خودم بفهمانم چرا هیچوقت برای مدتی طولانی در هیچ وبلاگی نماندم و ننوشته ام.
که بفهمم چرا تا حس کرده ام مخاطبانم یک قدم به من نزدیک تر شده اند رفته ام و پشت سرم را نگاه نکرده ام.
همه ی اینها را گفتم که خودم را با بزرگترین ترسم رو به رو کنم
ترسی که همیشه با من بوده،با من رشد کرده و قد کشیده و آنقدر به من نزدیک بوده که سالها ندیدمش...
این پست شاید نقطه ی پایانی برای ترسم باشد اما یقینا تلنگری ابدی برا تعلیق "خودِ" من است.(1)


+1:هرگز تنها نبودن بزرگ ترین تنهاییست...انسان "خود"ش را از دست میدهد!
+2: چند وقتیست که دست به قلم نبرده ام و شاید همین باعث شود که سرو ته این متن را فقط خودم بفهمم.
+3:شادم از حضور دوباره ام و امیدوارم خیلی دیر برنگشته باشم و باشید و شاد شوم از حضور دوباره تان : )


  • یاسی ...

اندوه بزرگی ست چه باشی چه نباشی

جمعه, ۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۰۶ ق.ظ


دریافت


پدرم میگوید یک مرد هرجایی که میرود،در جیبش باید یک دستمال داشته باشد،چون همیشه ممکن است زنی در کنارش یک دفعه و بی دلیل شروع کند به گریستن؛او همیشه این جمله را تکرار میکند!

گاهی به شوخی،گاهی برای نصیحتِ جوان تر ها گاهی...

اما هیچ وقت به من نیاموخت وقتی یک مرد درست روبه رویم و چشم در چشمم اشک میریزد چه باید بکنم!

و من هیچ نکردم،هیچ!

وقتی زن باشی و یک مرد جلوی چشمت اشک بریزد،ته دلت شاید از اهمیتی که برایش داری دلت قنج برود و بال در بیاوری.

اما اگر کمی و فقط کمی بیشتر به عمق دلت که بروی،بر باعث و بانی آن اشک ها که خودت بودی فقط و فقط لعنت حواله میکنی! 

+1:دفعه ی بعد که گذرتان به دریا و یا استخر خورد نفستان را حبس کنید و بروید زیرآب،سه بار از هزارو یک تا هزار وشصت بشمرید و بیایید بالا!

این پست دقیقا به منزله ی همان نفس اول پس از سه دقیقه زیر آب ماندن  است!

+2:موسیقی بالا آنقدر خوب است و خوب خوانده شده که میشود با آن گریست،لبخند زد و یا حتی رقصید...

توصیه میکنم بعد از شنیدنش حتما ترجمه اش را هم مطالعه کنید!

+3:دوستی پیام گذاشته بود"کم پیدا"!

بابت کم پیدا بودنم و یا بهتر است بگویم نا پیدا بودنم پوزش میخواهم!

+4:بینِ ستاره های روشن شده ی وبلاگ جای یک ستاره خالیست،دکترجان،پیرمردِ کوچکمان غیبش زده...امیدوارم که دوباره بازگردد!


شلم شوربا...

سه شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۴۵ ب.ظ

صرفا جهتِ چرت نویس...

1:عید مبعث بود به گمونم که توی متروی ولیعصر یه عده روحانی نشسته بودن،یه فرم جلوشون بود و به هرکسی که اون فرمهارو پر میکرد یه گل میدادن...خیلی برام جالب شده بود که بدونم قضیه از چه قراره...که یه آقایی اومد و از من هم خواست که برم اون فرم رو امضا کنم،بالای فرم نوشته بود من تمام کسانی که با حرفی یا عملی دلم را شکسته اند میبخشم...هر چقدر فکر کردم کسی توی ذهنم نبود که بخوام ببخشمش،نه که تا حالا دلم نشکسته باشه ولی خوب واقعا یادم نمیمونه...بعد یک دفعه یادِ خودم افتادم،تصمیم گرفتم خودمو ببخشم!پس یه امضا دادم و یه گل تحویل گرفتم!

2:یکشنبه که توی نمایشگاه بودم از بلندگوهای نمایشگاه صدای دوتا مجری میومد که داشتن لحظه به لحظه نتایج فوتبال رو اعلام میکردن...

واقعا مضحک بود!تصور کنید شما توی غرفه اید. و یک کتاب رو دستتون گرفتید تا پیشگفتارش رو مطالعه کنید بعد یکدفعه مجری اعلام کنه پرسپولیس گل دومو زد و نمایشگاه از صدای جیغ و داد بره رو هوا!!کی میخوایم بفهمیم هرچیزی یه جایی داره!؟

3:همین الان دوستم پیام داده و میگه:نمیدونی وقتی یه گیاهخوار دعوتت میکنه جگرکی چه کیفی میده!؟میشه یه دفعه ی دیگه هم دعوت کنی؟!بیچاره نمیدونه جگرکی بهانه بود آستانه تحملم رو ببرم بالا : \

4: پیامش باعث شد یادِ یه چیز دیگه هم بیافتم،شما راه حلی برای گیاه خواری که از خوردن لبنیات منع شده و قرص های کلسیم هم با معده اش بد قلقی میکنن ندارید!؟

حدودا یک ماهِ که به خاطر فقر کلسیم هرچند قدمی که راه میرم عضله ی پام میگیره و مثل فلامینگو روی یه پام می ایستم :))

5:راستی چندروزی مسافرت بودم،اونم کاملا یهویی و بدون برنامه ریزی...فاصله ی لحظه ای که تصمیم گرفتیم بریم تا زمان حرکت دوساعت شد : |

البته همچین مسافرتی برای کسی مثل من که بیماریِ برنامه ریزی داره و از یه هفته قبل برای کارهاش برنامه داره یکمی شکنجه است...اما باید اعتراف کنم که حداقل یه بار امتحان کردنش می ارزه! چون لحظه به لحظه اش هیجانه و شما نمیدونید چند ساعتِ بعد کجایید. و شب رو قرارِ کجا سر کنید و یا اینکه قراره چه غذایی بخورید و همین یعنی فاصه گرفتن از زندگیِ روتین و کمی تنوع!

6:انصاف نیست که من چهار سالِ  اصفهان رو ندیدم.

(یدفعه یادش افتادم خوب :/ )

7:در ضمن یه معذرت خواهی بابت نظر نگذاشتنم برای دوستان،میخونمتون اما نظر دادنم نمیاد واقعا...

در سوگِ آرزوهای از دست رفته...

دوشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۱۰ ق.ظ

تا کنون شده که از درون گریه کنید!؟ نه اینکه دلتان شکسته باشد و  از چیزی اشک بریزید ها نه...

گاهی انسان به جایی میرسد که لبخند میشود عضو رسمی صورتش!

شوخ طبعی میشود جزئی از شخصیتش اما...

در تمام این لحظات دارد از درون گریه میکند،از درون هق هق میکند و هرچه سعی دارد خودش را آرام کند...

انگار کن که یک کودکِ عقب مانده ی ذهنی نشسته است در درونش و بی وقفه شیون میکند و اشک میریزد...

کودک عقب مانده ی ذهنی چه میداند آرامش چیست!؟چه میفهمد آرام باش چیست؟

حالا توهی بغلش کن،نوازشش کن؛اوچه میفهمد معنای کارهایت را؟آنقدر گریه میکند،آنقدر پا میکوبد،آنقدر شیون میکند تا خسته شود و یک گوشه ای بی حال بیافتد...

گاهی با تمام عصبانیتت از دستش میروی کنارش مینشینی...سرش را به زانو میگیری...موهایش را نوازش میکنی و بعد...

بعد که میخواهی بروی؛لرزش دستانش....رنگِ بی رنگِ چهره اش و خشکی لبانش جوری پابندت میکنند که نتوانی ترکش کنی!

و این نشستن همانا و محصور شدن در درونِ خودت همان!

و بعد تو میمانی و لبخندی که عضوی از صورتت شده و شوخ طبعی ای که جزئی از شخصیتت...

برحدیث من و حسن تو نیافزاید کَس...

يكشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۱۴ ب.ظ

همیشه لابه لای کادوهای روزِ معلمِ مامان خانم دنبال کتاب بودم...
همیشه وقتی همه ی کادوهارو باز میکردیم و میدیدیم آه از نهادم برمیامد که:ای بابا دریغ از یک کتاب!!
البته مامان خانم روی من را مصداق بارز سنگ پای قزوین قرار میداد و میگفت،هدیه هرچیزی که باشه قابل احترام و بعد من تند میپریدم وسط حرفش که نه به اندازه ی کتاب...
امسال یه اتفاق بینظیر افتاد!
یکی از دانش آموزها یک نرم افزار کلیات سعدی و حافظ رو هدیه داده!
این یعنی تفاوتِ تفکر و تواناییِ پرداختن به معنویات،یعنی اهمیت به زبان مادری،یعنی...
ما خیلی هامون از هدیه دادن کتابهای حافظ و سعدی به هم دیگه میترسیم،پیش خودمون فکر میکنیم که حتما خودش یکی داره...
خوب داشته باشه!شما قطعِ جیبیشو هدیه بده تا همیشه همراهش باشه!
شما کتابِ همراه با ترجمه و تفسیرش رو هدیه بده...ویا حتی یه نرم افزار مثل این!
باور کنید داشتنِ دو تا گلستان تا الان کسی رو نکشته،فقط باعث شده که بیشتر بهش سر بزنه!!
+بعدانوشتیم:
1)عنوان مطلب از سعدیست...
2)امروز فهمیدم در بیان چقدر معلم و فرزندِ معلم وجود دارد،انگار نوشتن عضوی از خانواده های فرهنگی شده...نون و القلم : )

مینویسم که یادم بماند

شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۵۰ ب.ظ

صحنه ی اول:

داریم از درِ مدرسه ی مامان خانم میایم بیرون که یه خانمی صدا میزنه،خانم معاون ببخشید!

مامان که برمیگرده به سمتش دوباره میگه:توروخدا ببخشیدا خانم معاون سر صبحه شرمندتم به خدا!صداشو میاره پایین میگه یه سوال بپرسم!؟

بعد ادامه میدهد که،خانم معاون تاریخ انقضای کارتم تموم شده باید کارتو عوض کنم،عوضش کنم شمارشو بدم بازم میریزن!؟

مامان خانم میگه آره شماره کارت جدیدو بیار جایگزین قبلی میکنیم...

دوباره سرشار از استرس میگه:خانم معاون من اگه الان برم کارتو عوض کنم تا ببیست و هشتم بهم میدن!؟اگه تا اون موقع ندن من کارت نداشته باشم برام نمیریزن!؟؟

مامان خانم براش توضیح میده که همین امروز اگه بری بانک همون موقع هم کارت رو بهت میدن...

چون مقصد ماهم بانک بود باهم هم مسیر شدیم!

مامان خانم میپرسه،همسرت برگشت!؟

+نه خانم معاون رفت،زن گرفت رفت!!از وقتی رفت یه هزارتومنی بهم نداده...

-مگه نگفتی معتاد بود؟کی قبول کرد که  باهاش ازدواج کنه!؟؟

+نمیدونم خانم معاون,من که ندیدم زنه هم میگن مثل خودشه!

سرِ درد و دلش باز شد!گفت مبینا"دخترش"لباسِ فرمِ مدرسه اش انقدر کهنه و مندرس شده که هر روز صبح به زور تنش میکنم که برود...

گفت دختر بزرگ ترش قرار بوده برود اردو اما 15 تومن هزینه ی اردو را نداشتند و نرفته و مانده خانه و گریه میکند!

گفت میروم خانه ی مردم را تمیز کنم از لباسهایم خجالت میکشم،میترسم مردم باخودشان فکر کنن لباسام کثیفه، به خدا خانم معاون هر روز دارم میشورمشون چون کهنه است اینجوریه!

گفت توی یک اتاقک نگهبانی،سرِ ساختمان نیمه آماده زندگی میکنند...

گفت!گفت!گفت!

و من فقط اشک ریختن از دستم بر می آمد

تصور سه دخترِ نوجوان در یک کانکس درساختمان نیمه کاره،میان جمعِ کارگرانِ مرد...

تصور دختری که تمام شادی اش در گردش با دوستانش خلاصه میشود و بعد...

تصورِ زن تنهایی که از استرسِ اینکه نکند سر ماه خِیِّری پنجاه تومن  هر ماه را به خاطر نداشتن کارت برایش واریز نکند رنگ رخش زرد شده بود...

و من در تمام مسیر اشک ریختم و باخودم فکر کردم تصور اینها و نمردن شرم آور است!!

صحنه ی دوم:

در بانک نشستیه ابم دو نفر از کارگرهای شهرداری هم نشسته اند که نوبتشان شود وبروند سمتِ باجه!

شماره ی من و یک نفرشان باهم اعلام میشود؛ مینشینم روی صندلی،او سرپا می ایستد...

میشنوم که میپرسد:خانم حقوقمون واریز شده!؟

به ذهنم فشار میاورم که،حقوق!؟حقوق کدوم ماه!؟خرداد!؟یا اردیبهشت!؟امروز مگه یازدهم نیست!؟

آقا ببخشید امروز یازدهمه!؟

صدا از باجه ی بقلی میاد که دیرور واریز کردن!!

آقای سبز پوش میپرسه که چقدر ریختن!؟و صدا از باجه ی بقل میاد که 950 تومن!

پیش خودم فکر میکنم 950تومن!؟؟حقوق یک ماهِ یک آدم!؟اصلا مگه حقوق کمتر از یک تومن هم داریم...؟

و من در تمام مسیرِ برگشت به این فکر میکنم چرا دریک شهر که این سر و آن سرش با چند اتوبان به هم وصل میشود انقدر اختلاف باید وجود داشته باشد!؟چرا جنس نگرانیهای مردمی که در یک شهر زندگی میکنند انقدر باید متفاوت باشد!؟

حسابِ منِ از خدا بیخبر جدا،چرا اینهایی که سنگ حسین را به سینه میزنند این چیزهارا نمیبینند!؟مگر نخوانده اند که  پدرِ همان حسین شب ها از تصورِ اینکه همسایه اش ممنکن است گرسنه خوابیده باشد خوابش نمیبرد!؟

مگر نخوانده اند که امام دومشان یک بار نصف اموالشان و بار دیگر کل اموالش را بخشیده بود!؟مگر نشنیده اند امامشان آنقدر به مستحق کمک میکرد که فرد کاملا بی نیاز شود و در کنارِ بی نیازی هم بتواند سرمایه ی کار کردن هم داشته باشد؟!

چرا در کشوری که همه سنگ اسلام را به سینه میزنند این اختلافِ اقتصادی باید وجود داشته باشد؟

چرا در ذهن همه اینطور القا شده که کاری از دست هیچکدامشان بر نمیاید و باید منتظر امام زمانشان بایستند!؟ 

+1:همچنان من مانده ام و سوالهای بیجواب من!!

+2:واقعا خوشحالم که دنیا جوری چرخید که من بتوانم سمت دیگرش راهم ببینم،باید از پدرم متشکر باشم که دستم را گرفت آورد این سرِ شهر که بفهمیم خیلی ها دغدغه ی گرسنه خوابیدن را دارند!نه مثل من درگیر موزه گردی و کافه کردی و شبِ شعر و هزار چیزِ دیگر که الان تصورش هم حالم را بهم میزند...


چو برفِ نشسته به روی شیروانیِ داغ...

يكشنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۰۴ ق.ظ


فریاد من تمام نفرت من را نشان نمیدهد!

همانطور که نوشته ها و حرف هایم نمایانگرتمام حماقتم نیستند!

خنده هایم هیچ چیز دنیارا تکان نمیدهد؛ودلی را نمی لرزاند!

وتکان دادن دستهایم کمکی به نجاتِ تکه پاره هایم نمیکنند!

تنها،اشکهایم راویان مقدس من اند!

راویانِ مقدسِ من...


+1:فریاد نمیکشم

که خواهند گفت

از استخوان درد است

مویه نخواهم کرد

باور نمیکنند که این صدای زخمی یک مرد است

گریبان نمی درم که عریانی

عادت درختان بی تصمیم

در تازیانه ی هوای سرد است

صله ای نمی خواهم

چرا که طلا

تمام افتخار از این دارد

که به رنگ گونه های من زرد است

*برف روی شیروانی داغ/میر هادی کریمی.

+2:دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش. *محمدعلی بهمنی.

+3:این چندمین بار است که در عمر وبلاگ نویسی ام این شعر هادی میر کریمی را پست میکنم؛بس که لعنتی و خوب است!

+بعدا نوشتیم:متن شعرگونِ ابتدای پست از سری دست نوشته هایم است و ارتباطی باجناب میرکریمی ندارد!سؤال نفرمایئید ; )

سعدیا...

چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۲۹ ب.ظ


گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم



+1:معتقدم زمانی که مردم حتی در فحاشی هایشان هم از کلمات بیگانه و بعضا انگلیسی استفاده میکنند باید فاتحه ی زبان فارسی را خواند..